فرقه منحرف کیسانیه – حمیرا جلالی

داغ:

فرقه منحرف کیسانیه

حمیرا جلالی – دبیرتاریخ منطقه سربیشه

 

کیسانیه

 

کیسانیه از واژه «کیسان» گرفته شده ، که صفتی از ماده «گَیِّس»؛ یعنی زیرک، می باشد و در باره علت این اسم گذاری چهار قول است:

الف) لقب یکی از غلامان آزاد شدة امام علی(علیه السلام) است ؛ که درقیام مختار بر ضد بنی امیه نقش اصلی را داشته است.

ب) لقب «ابوعمره» رئیس پلیس کوفه، در زمان تسلط مختار بر کوفه می باشد.

ج) لقب محمد بن حنفیه ، فرزند امام علی(علیه السلام) می باشد.

د) لقب مختار ثقفی است؛ که محمد بن حنفیه به جهت زیرکی به اوگفته است.

و) امام علی(علیه السلام) مختار را بر زانوی خود نشاند و او را کیس خواند.

مراد از کیسانیه، پیروان مختار بن ابی عبیده ثقفی است. این فرقه پنداشتند که محمد بن حنفیه بعد از حسین بن علی(علیه السلام) امام ومهدی موعود(عجل الله تعالی فرجه) است ودر کوه رضوا به سر می برد و نزد او آب و عسل نهاده شده واز آنجا ظهور و قیام خواهد کرد. البته خودمحمد بن حنفیه چنین ادعایی نداشته است.

محمد بن حنفیه در دیدگاه برخی از مردم، همان ویژگی هایی را داشت که در احادیث نقل شده بود. مثلاً نام او محمد و کنیه اش، ابوالقاسم بود. علاوه بر آن با صدور اجازه نامه ای به مختار، ظاهراً انتقام امام حسین (ع) را نیز ستاند. همین موضوعات برخی مردم را دور او جمع کرد، با اینکه خود ابن حنفیه، هیچ ادعایی نداشت.

نخستین فرقه ای که صفوف منظم شیعیان را دو پاره کرد، فرقه ی «کیسانیه» بود که در زمان امام سجاد (ع) ایجاد شد. آنها معتقد بودند که محمد بن حنفیه، فرزند امام علی (ع)، مهدی منتقم است.

خوب است بدانیم که بیشترین احادیث درباره ی امام زمان (عج)، از زبان پیامبر اکرم (ص) نقل شده است. در برخی از این روایات تصریح شده است که مهدی منتقم (ع)، نهمین فرزند از نسل امام حسین (ع) است. علاوه بر آن، نام حضرت و کنیه ی حضرت، که همانند رسول اکرم (ص) است نیز به کرّات در احادیث مشاهده می شود. پس از پیامبر اکرم (ص)، ائمه ی معصومین (ع) به مسئله ی مهدویت، بارها و بارها اشاره کردند و در زمان امام سجاد (ع)، که مسئله ی انتقام، جان گرفته بود، بیش از پیش مطرح شد.

چرا محمد بن حنفیه؟

محمد بن حنفیه در دیدگاه برخی از مردم، همان ویژگی هایی را داشت که در احادیث نقل شده بود. مثلاً نام او محمد و کنیه اش، ابوالقاسم بود. علاوه بر آن با صدور اجازه نامه ای به مختار، ظاهراً انتقام امام حسین (ع) را نیز ستاند. همین موضوعات برخی مردم را دور او جمع کرد، با اینکه خود ابن حنفیه، هیچ ادعایی نداشت.

علاوه بر آن حس انتقامی که در درون مردم شراره می کشید، آنها را میان عقل و احساس گیر می انداخت. همین شد که نخستین فرقه با نام «کیسانیه» از دل شیعیان جدا شد.

مردم از کجا می فهمیدند؟

آنچه مردم در زمان امام سجاد (ع) به آن بی توجه بودند، احادیثی بود که تصریح می کرد، مهدی منتقم (ع) که جهان را پر از عدل و داد می کند، دوازدهمین امام است و فرزند حسن عسکری است. علاوه بر آن، در احادیث بارها و بارها اشاره شده بود که حضرت مهدی (ع) از نسل امام حسین (ع) است.

با این که در این زمان، امام سجاد (ع) تلاش بسیاری کردند که مهدی واقعی را به مردم بشناسانند، اما برخی از کسانی که گوش به حرف امام زمان خود نمی دادند از راه حق، منحرف شدند.

در این جا اشاره ای می کنیم که به برخی از احادیثی که مردم از زبان امام سجاد (ع) شنیدند و به آن عمل نکردند:

۱٫ جز معصوم احدی شایسته ی امامت نیست و چون عصمت یک نشانه ی ظاهری نیست که همگان از آن آگاه گردند، امام باید از سوی خداوند تعیین و اعلام شود.
۲٫   قائم ما ولادتش از مردم مخفی می شود تا جایی که می گویند: “هنوز متولد نشده است.” تا هنگامی که ظهور می کند بیعت کسی در گردن او نباشد.
۳٫ خدایا قائم آل محمد صلی الله علیه و آله و سلم را برای یاری دینت و اظهار برهانت و برپائی فرمانت و پاکیزه ساختن زمینت از آلودگیهای آن، بر انگیز و ظهورش را برسان!

معرفی  اجمالی

کیسانیه اولین انشعاب جدی شیعه بود. آنها امام اول را علیعلیه السلام و امام چهارم را محمد بن حنفیه (فرزند سوم امام علی(ع)) می دانند. محمد بن حنفیه (۱۱-۸۱ق) امام معنوی و مختار بن ابو عبیده ثقفی (۱-۶۷ق) امام سیاسی این فرقه به حساب می آید که با قیام خود انتقام خون شهیدان کربلا را گرفت. پیروان محمد بن علیعلیه السلام معتقدند او صاحب علم مستأثر امیرالمومنینعلیه السلام است. پس از فوت محمد حنفیه، کیسانیه دو گروه شدند:

۱- کربیه : عده ای گفتند که محمد حنفیه زنده است و او همان مهدی موعود است که در کوه رضوی (اطراف مکه) پنهان شده و روزی خواهد آمد .

۲- رزامیه : آنها معتقدند محمد حنفیه مرده است و پسر وی ابوهاشم و بعد از او پسر وی محمد بن ابوهاشم (هم عصر امام سجاد علیه السلام ) امام است .

در خصوص این فرقه سوالهای اصلی که وجود دارد بیتشر متوجه شخصیت محمد بن حنفیه است :

۱- محمد بن حنفیه چگونه شخصیتی داشته است ؟

۲- چرا محمد بن حنفیه در واقعه کربلا شرکت نکرد ؟

۳- آیا محمد بن حنفیه ادعای امامت داشت ؟

۴- آیا نهضت مختار مورد تأیید ائمه(ع) بود؟

  شخصیت محمد بن حنفیه

محمد بن حنفیه از پسران امیرمومنان علی علیه السلام است که از مادری به نام خوله – از خاندان بنی حنفیه- زاده شد. در منابع سنّی و شیعه او را به فضل و دانش ستوده اند و عموماً مورد احترام است. ابن حنفیه به لحاظ دیدگاه سیاسی روشی مسالمت جویانه داشت و در چهارچوپ همین سیاست، وی پس از شهادت امیرمومنان علیه السلام در مدینه در کنار برادر خود امام حسن علیه السلام در آرامش زیست و با یزید هم به عنوان ولیعهد معاویه بیعت کرد و پس از عهده داری خلافت از سوی یزید به مخالفت با او نپرداخت.

وی در دوره های بعد نیز روابط مسالمت جویانه خود را با دستگاه خلافت حفظ کرد و از آن جمله در سال ۷۶ ق به دمشق سفر کرد و به دیدار عبدالملک مروان رفت. او در مدینه حلقه درس بزرگی را برپا کرد و همین مکتب بود که سرچشمه اندیشه های دیگر شد و شاگردان این حلقه درسی پایه گذاران اندیشه های کلامی دانسته شده اند. از همین حلقه درسی دو پسر ابن حنفیه یعنی عبدالله ملقب به ابوهاشم و حسن ملقب به ابومحمد بر می خیزند که نخست واسطه اندیشه های معتزلی و آن دیگر نیز از پایه گذاران اندیشه ارجاء می شود.

هرچند برخی امامت او را بلافاصله پس از امامت علی علیه السلام و برخی آن را پس از امام حسن علیه السلام و امام حسین علیه السلام می دانستند، در اصل امامت او همه گروههای کیسانیه اتفاق نظر داشتند و شخصیت و نفوذ معنوی او همه کیسانیان را به گرد محور امامتش گرد آورده بود. البته چو او به سال ۸۰ یا ۸۱ ق درگذشت بر سر جانشینی اشمیان کیسانیان اختلاف افتاد. (حسین صابری، تاریخ فرق اسلامی، ج۲، ص۵۱)

در مورد شخصیت محمد بن حنفیه می توان گفت ایشان انسان وارسته و بسیار شجاع ودلیر بوده است  و در بسیاری از روایات از ایشان مدح شده است و حتی شاید نقلی در باب مذمت او وارد نشده باشد. ایشان در زمان حیات امیرالمومنینعلیه السلام در خدمت حضرت و در جنگ ها در رکاب ایشان بوده اند. بسیاری از روایات ما با مضامین عالی و معارف والا توسط محمد بن حنفیه نقل گردیده است که این خود مؤید شأن و منزلت والای اوست از آن جمله می توان به وصیت امیرالمومنین (ع) به محمدبن حنفیه اشاره کرد.

 

 

 

علت عدم شرکت محمد بن حنفیه در عاشورا

اینکه چرا محمد بن حنفیه با این منزلت و جایگاه در واقعه عاشورا شرکت نکرد، سوالی است که در وهله اول در آشنایی با ایشان به ذهن خطور می کند. علت خاصی در روایات برای عدم شرکت او در عاشورا ذکر نشده است اما دو احتمال برای توجیه عدم شرکت او می توان ذکر کرد:

۱- اینکه او وصی امام حسین(ع) بوده است و امام حسین(ع) به او وصیت کرد بنابراین می بایست محمد بن حنفیه به عنوان نماینده حضرت در مدینه باقی بماند:

أَنَا عَازِمٌ عَلَى الْخُرُوجِ إِلَى مَکَّةَ وَ قَدْ تَهَیَّأْتُ لِذَلِکَ أَنَا وَ إِخْوَتِی وَ بَنُو أَخِی وَ شِیعَتِی وَ أَمْرُهُمْ أَمْرِی وَ رَأْیُهُمْ رَأْیِی وَ أَمَّا أَنْتَ یَا أَخِی فَلَا عَلَیْکَ أَنْ تُقِیمَ بِالْمَدِینَةِ فَتَکُونَ لِی عَیْناً لَا تُخْفِی عَنِّی شَیْئاً مِنْ أُمُورِهِمْ. (بحار الأنوار، ج‏۴۴، ۳۲۹)

۲- در بعضی کتب تاریخی آمده است که بر اثر بیماری دستان او فلج شده بود و توان یاری امام را نداشت در اینصورت او معذور بوده و این عدم یاری نقصی برای او نیست.

البته در این دو احتمال می توان خدشه کرد؛ از گفتگوی بین سیدالشهدا و محمد بن حنفیه بر می آید که قبل از وصیت حضرت ایشان قصد آمدن نداشتند، بلکه می خواستند حضرت را نیز منصرف کنند. همچنین در احتجاجی که بین محمد بن حنفیه با امام زین العابدین (ع) برسر امامت پیش آمد حضرت به او فرمود : یَا عَمِّ إِنَّ أَبِی(ص) أَوْصَى إِلَیَّ قَبْلَ أَنْ یَتَوَجَّهَ إِلَى الْعِرَاقِ وَ عَهِدَ إِلَیَّ فِی ذَلِکَ قَبْلَ أَنْ یُسْتَشْهَدَ بِسَاعَة (الإحتجاج، ج‏۲، ص۳۱۶) بنابراین وصیت اصلی حضرت خطاب به امام زین العابدین (ع) بوده و وصیت به محمد بن حنفیه بعد از اطمینان به عدم همراهی او بوده است. شاید وصیت حضرت به محمد بن حنفیه از این باب بوده که حضرت سندی دیگر از خود برجای گذارد که مسلمان بوده و به تمام اعتقادات نبی اکرم (ص) ایمان داشته است چراکه امویان در آن زمان حضرت را به عنوان خارج شده از دین تبلیغ می کردند. مضامین وصیت مؤید این ادعا است :

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ هَذَا مَا أَوْصَى بِهِ الْحُسَیْنُ بْنُ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ إِلَى أَخِیهِ مُحَمَّدٍ الْمَعْرُوفِ بِابْنِ الْحَنَفِیَّةِ أَنَّ الْحُسَیْنَ یَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَحْدَهُ لَا شَرِیکَ لَهُ وَ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ جَاءَ بِالْحَقِّ مِنْ عِنْدِ الْحَقِّ وَ أَنَّ الْجَنَّةَ وَ النَّارَ حَقٌّ وَ أَنَّ السَّاعَةَ آتِیَةٌ لا رَیْبَ فِیها وَ أَنَّ اللَّهَ یَبْعَثُ مَنْ فِی الْقُبُورِ وَ أَنِّی لَمْ أَخْرُجْ أَشِراً وَ لَا بَطِراً وَ لَا مُفْسِداً وَ لَا ظَالِماً وَ إِنَّمَا خَرَجْتُ لِطَلَبِ الْإِصْلَاحِ فِی أُمَّةِ جَدِّی ص أُرِیدُ أَنْ آمُرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ أَنْهَى عَنِ الْمُنْکَرِ وَ أَسِیرَ بِسِیرَةِ جَدِّی وَ أَبِی‏ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ ع فَمَنْ قَبِلَنِی بِقَبُولِ الْحَقِّ فَاللَّهُ أَوْلَى بِالْحَقِّ وَ مَنْ رَدَّ عَلَیَّ هَذَا أَصْبِرُ حَتَّى یَقْضِیَ اللَّهُ بَیْنِی وَ بَیْنَ الْقَوْمِ بِالْحَقِّ وَ هُوَ خَیْرُ الْحاکِمِینَ وَ هَذِهِ وَصِیَّتِی یَا أَخِی إِلَیْکَ وَ ما تَوْفِیقِی إِلَّا بِاللَّهِ عَلَیْهِ تَوَکَّلْتُ وَ إِلَیْهِ أُنِیبُ.  (بحار الأنوار، ج‏۴۴، ص۳۳۰)

همچنین اینکه او به حضرت (ع) می گوید که به کجا رود، حاکی از عدم سطح معرفتی بالا نسبت به امام (ع) است.

فلج بودن دستان ایشان نیز در هیچ نقلی اشاره نشده است و هیچ ابراز تمایلی از ایشان برای آمدن نیز ذکر نشده است. علاوه براین حرکت حضرت (ع) به سوی مکه به قصد جنگ و جنگاوری نبوده  است تا فلج بودن، عذری به حساب آید.

درهر صورت دلیل موجهی در این رابطه وجود نداشته و این امر به عنوان نقطه منفی در پرونده محمد بن حنفیه باقی می ماند.

شاید تنها روایتی که ناظر به این مطلب موجود باشد این روایت است :

بصائر الدرجات أَیُّوبُ بْنُ نُوحٍ عَنْ صَفْوَانَ عَنْ مَرْوَانَ بْنِ إِسْمَاعِیلَ عَنْ حَمْزَةَ بْنِ حُمْرَانَ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ (ع) قَالَ :

ذَکَرْنَا خُرُوجَ الْحُسَیْنِ وَ تَخَلُّفَ ابْنِ الْحَنَفِیَّةِ عَنْهُ قَالَ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ یَا حَمْزَةُ إِنِّی سَأُحَدِّثُکَ فِی هَذَا الْحَدِیثِ وَ لَا تَسْأَلْ عَنْهُ بَعْدَ مَجْلِسِنَا هَذَا إِنَّ الْحُسَیْنَ لَمَّا فَصَلَ مُتَوَجِّهاً دَعَا بِقِرْطَاسٍ وَ کَتَبَ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ مِنَ الْحُسَیْنِ بْنِ عَلِیٍّ إِلَى بَنِی هَاشِمٍ أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّهُ مَنْ لَحِقَ بِی مِنْکُمْ اسْتُشْهِدَ مَعِی وَ مَنْ تَخَلَّفَ لَمْ یَبْلُغِ الْفَتْحَ وَ السَّلَام (بحار الأنوار، ج‏۴۵، ص۸۴)

(محمّد بن ابى طالب از حمزه روایت میکند که گفت: ما راجع به اینکه محمّد بن حنفیه با امام حسین به کربلا نیامد در حضور امام جعفر صادق علیه السّلام گفتگوئى کردیم. امام صادق علیه السّلام فرمود: اى حمزه! من حدیثى را براى تو میگویم که بعد از این مجلس این پرسش را ننمائى. هنگامى که امام حسین علیه السّلام میخواست از مدینه خارج شود کاغذى خواست و در آن نوشت: بسم اللَّه الرّحمن الرّحیم از طرف حسین بن على بن ابى طالب بسوى بنى هاشم، اما بعد، هر کسى از شما بمن ملحق شود شهید خواهد شد و کسى که تخلف نماید به فتح و پیروزى نخواهد رسید.)

دلالت فرمایش حضرت بر علت تخلف محمد بن حنفیه از همراهی سیدالشهداء(ع) چندان واضح نیست. اما ظاهراً مقصود حضرت این است که سیدالشهداء(ع) از بدو حرکت با همه اتمام حجت کرده بود که هرکس من را همراهی کند شهید خواهد شد. به همین دلیل محمد بن حنفیه از آمدن خودداری کرد که در این صورت این غیبت او نقطه ضعفی برای او محسوب می شود .

نکته قابل تأمل دیگری که در رابطه با ارتباط محمدبن حنفیه با قصه عاشورا وجود دارد، بیعت او با یزید بعد از واقعه عاشورا بنابر برخی نقل ها است.

محمد بن حنفیه و امامت

ایشان به طور قطع به امامت حسنین علیهماالسلام اعتقاد داشته و برای آنان شأن و منزلت بسیاری قائل بوده اند :

۱- الْبَاقِرُ ع قَالَ مَا تَکَلَّمَ الْحُسَیْنُ بَیْنَ یَدَیِ الْحَسَنِ إِعْظَاماً لَهُ وَ لَا تَکَلَّمَ مُحَمَّدُ بْنُ الْحَنَفِیَّةِ بَیْنَ یَدِی الْحُسَیْنِ ع إِعْظَاماً لَه (بحار الأنوار، ج‏۴۳،ص ۳۱۸)

(حضرت امام محمد باقر علیه السلام میفرماید: امام حسین(ع) به احترام امام حسن(ع) در حضور آن حضرت تکلم نمی کرد، همین طور محمّد بن حنفیه در حضور امام حسین(ع) تکلم نمى‏کرد.)

۲- وَ قَالَ قَوْمٌ مِنَ الْخَوَارِجِ لِمُحَمَّدِ ابْنِ الْحَنَفِیَّةِ لِمَ غَرَّرَ بِکَ فِی الْحُرُوبِ وَ لَمْ یُغَرِّرْ بِالْحَسَنِ وَ الْحُسَیْنِ قَالَ لِأَنَّهُمَا عَیْنَاهُ وَ أَنَا یَمِینُهُ فَهُوَ یَدْفَعُ بِیَمِینِهِ عَنْ عَیْنَیْهِ.

(گروهى از خوارج به محمّد بن حنفیه گفتند: چرا حضرت امیر تو را بجنگ‏هائى میفرستد، ولى حسن و حسین را نمى‏فرستد؟ محمّد گفت: حسنین حکم دو چشم حضرت امیر را دارند و من حکم دست راست او را دارم. لذا آن بزرگوار بوسیله دست راست خود از چشمان خویشتن دفاع مینماید)

در خصوص امامت بعد از حسنین (ع) اکثر روایات دال بر این است که ایشان به امامت علی بن الحسین (ع) اعتقاد کامل داشته ودیگران را نیز به تبعیت از ایشان فرا می خوانده است :

۱- رُوِیَ عَنْ أَبِی بَصِیرٍ أَنَّهُ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا جَعْفَرٍ الْبَاقِرَ (ع) یَقُولُ :

کَانَ أَبُو خَالِدٍ الْکَابُلِیُّ یَخْدُمُ مُحَمَّدَ ابْنَ الْحَنَفِیَّةِ دَهْراً وَ لَا یَشُکُّ أَنَّهُ الْإِمَامُ حَتَّى أَتَاهُ یَوْماً فَقَالَ لَهُ جُعِلْتُ فِدَاکَ إِنَّ لِی حُرْمَةً وَ مَوَدَّةً فَأَسْأَلُکَ بِحُرْمَةِ رَسُولِ اللَّهِ وَ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ إِلَّا أَخْبَرْتَنِی أَنْتَ الْإِمَامُ الَّذِی فَرَضَ اللَّهُ طَاعَتَهُ عَلَى خَلْقِهِ قَالَ یَا أَبَا خَالِدٍ لَقَدْ حَلَّفْتَنِی بِالْعَظِیمِ الْإِمَامُ عَلِیٌّ ابْنُ أَخِی عَلَیَّ وَ عَلَیْکَ وَ عَلَى کُلِّ مُسْلِمٍ فَلَمَّا سَمِعَ أَبُو خَالِدٍ قَوْلَ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَنَفِیَّةِ جَاءَ إِلَى عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ فَاسْتَأْذَنَ وَ دَخَلَ فَقَالَ لَهُ مَرْحَباً یَا کَنْکَرُ مَا کُنْتَ لَنَا بِزَائِرٍ مَا بَدَا لَکَ فِینَا فَخَرَّ أَبُو خَالِدٍ سَاجِداً شُکْراً لِمَا سَمِعَ مِنْ زَیْنِ الْعَابِدِینَ ع وَ قَالَ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی لَمْ یُمِتْنِی حَتَّى عَرَفْتُ إِمَامِی قَالَ وَ کَیْفَ عَرَفْتَ إِمَامَکَ یَا أَبَا خَالِدٍ قَالَ لِأَنَّکَ دَعَوْتَنِی بِاسْمِیَ الَّذِی لَا یَعْرِفُهُ سِوَى أُمِّی وَ کُنْتُ فِی عَمْیَاءَ مِنْ أَمْرِی وَ لَقَدْ خَدَمْتُ مُحَمَّدَ ابْنَ الْحَنَفِیَّةِ عُمُراً لَا أَشُکُّ أَنَّهُ إِمَامٌ حَتَّى أَقْسَمْتُ عَلَیْهِ فَأَرْشَدَنِی إِلَیْکَ فَقَالَ هُوَ الْإِمَامُ عَلَیَّ وَ عَلَیْکَ وَ عَلَى کُلِّ مُسْلِمٍ ثُمَّ انْصَرَفَ وَ قَدْ قَالَ بِإِمَامَةِ زَیْنِ الْعَابِدِینَ (ع) (بحار الأنوار، ج‏۴۵، ص۳۴۸)

(ابو خالد کابلى مدتى خادم محمّد بن حنفیه بود. وى شکى نداشت که محمّد بن حنفیه امام است. تا اینکه یک روز ابو خالد نزد محمّد بن حنفیه آمد و گفت: فدایت شوم من داراى حرمت و مودتى هستم. تو را بحق رسول اللَّه و امیر المؤمنین علیهما السلام قسم میدهم آیا تو آن امامى هستى که خدا اطاعت او را بر خلق خود واجب کرده باشد؟ محمّد بن حنفیه گفت: اى ابو خالد! تو مرا قسم بزرگى دادى. امام بر من و تو و هر مسلمانى پسر برادرم على ابن الحسین است. موقعى که ابو خالد این سخن را از محمّد بن حنفیه شنید متوجه حضرت زین العابدین علیه السلام شد. اجازه گرفت و بحضور آن حضرت مشرف گردید. امام سجادعلیه السلام به او فرمود: اى کنگر خوش آمدى. چرا قبل از این نزد ما نمى‏آمدى، مگر در باره ما چه چیزى براى تو هویدا شده است؟ وقتى ابو خالد این مقاله را از امام سجاد شنید خداى را سجده کرد و گفت: سپاس مخصوص آن خدائى است که مرا از دنیا نبرد تا اینکه امام خود را شناختم. زین العابدین علیه السلام به او فرمود: چگونه امام خود را شناختى؟ گفت: زیرا شما مرا به آن نامى صدا زدى که غیر از مادرم کسى آن را نمیدانست. و تو از امر من اطلاعى نداشتى. من یک عمر خادم محمّد بن حنفیه بودم و شک نداشتم که وى امام است. تا اینکه او را قسم دادم و او مرا بسوى تو راهنمائى کرد و گفت: على بن الحسین بر من و تو و هر مسلمانى امام است. سپس ابو خالد در حالى برگشت که به امامت حضرت سجاد(ع) قائل بود.)

هرچند جای تعجب است که خادم محمد بن حنفیه چگونه عُمری در خدمت او بوده است و گمان می کرده که او امام مفترض الطاعه است؟! آیا در این مدت، ارادت و تولی محمد بن حنفیه به امام زمانش، هیچ ظهور و بروزی نداشته که خادم او متوجه شود؟!

اما در مقابل دسته ایی از روایات به طور ضمنی گویای این مطلب است که امر امامت بر خود او نیز مشتبه شده بود، تا آنجا که با امام زین العابدین علیه السلام کنار حجرالاسود رفته و او به امامت حضرت (ع) شهادت می دهد؛

۱- مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ عَلِیِّ بْنِ رِئَابٍ عَنْ أَبِی عُبَیْدَةَ وَ زُرَارَةَ جَمِیعاً عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ ع قَالَ:

لَمَّا قُتِلَ الْحُسَیْنُ (ع) أَرْسَلَ مُحَمَّدُ بْنُ الْحَنَفِیَّةِ إِلَى عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ ع فَخَلَا بِهِ فَقَالَ لَهُ : یَا ابْنَ أَخِی قَدْ عَلِمْتَ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص دَفَعَ الْوَصِیَّةَ وَ الْإِمَامَةَ مِنْ بَعْدِهِ إِلَى أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ (ع) ثُمَّ إِلَى الْحَسَنِ (ع) ثُمَّ إِلَى الْحُسَیْنِ (ع) وَ قَدْ قُتِلَ أَبُوکَ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ وَ صَلَّى عَلَى رُوحِهِ وَ لَمْ یُوصِ وَ أَنَا عَمُّکَ وَ صِنْوُ أَبِیکَ وَ وِلَادَتِی مِنْ عَلِیٍّ (ع) فِی سِنِّی وَ قَدِیمِی أَحَقُّ بِهَا مِنْکَ فِی حَدَاثَتِکَ فَلَا تُنَازِعْنِی فِی الْوَصِیَّةِ وَ الْإِمَامَةِ وَ لَا تُحَاجَّنِی فَقَالَ لَهُ عَلِیُّ بْنُ الْحُسَیْنِ (ع) یَا عَمِّ اتَّقِ اللَّهَ وَ لَا تَدَّعِ مَا لَیْسَ لَکَ بِحَقٍّ إِنِّی أَعِظُکَ أَنْ تَکُونَ مِنَ الْجاهِلِینَ إِنَّ أَبِی یَا عَمِّ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَیْهِ أَوْصَى إِلَیَّ قَبْلَ أَنْ یَتَوَجَّهَ إِلَى الْعِرَاقِ وَ عَهِدَ إِلَیَّ فِی ذَلِکَ قَبْلَ أَنْ یُسْتَشْهَدَ بِسَاعَةٍ وَ هَذَا سِلَاحُ رَسُولِ اللَّهِ ص عِنْدِی فَلَا تَتَعَرَّضْ لِهَذَا فَإِنِّی أَخَافُ عَلَیْکَ نَقْصَ الْعُمُرِ وَ تَشَتُّتَ الْحَالِ إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ جَعَلَ الْوَصِیَّةَ وَ الْإِمَامَةَ فِی عَقِبِ الْحُسَیْنِ (ع) فَإِذَا أَرَدْتَ أَنْ تَعْلَمَ ذَلِکَ فَانْطَلِقْ بِنَا إِلَى الْحَجَرِ الْأَسْوَدِ حَتَّى نَتَحَاکَمَ إِلَیْهِ وَ نَسْأَلَهُ عَنْ ذَلِکَ قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ ع وَ کَانَ الْکَلَامُ بَیْنَهُمَا بِمَکَّةَ فَانْطَلَقَا حَتَّى أَتَیَا الْحَجَرَ الْأَسْوَدَ فَقَالَ عَلِیُّ بْنُ الْحُسَیْنِ لِمُحَمَّدِ بْنِ الْحَنَفِیَّةِ ابْدَأْ أَنْتَ فَابْتَهِلْ إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ سَلْهُ أَنْ یُنْطِقَ لَکَ الْحَجَرَ ثُمَّ سَلْ فَابْتَهَلَ مُحَمَّدٌ فِی الدُّعَاءِ وَ سَأَلَ اللَّهَ ثُمَّ دَعَا الْحَجَرَ فَلَمْ یُجِبْهُ فَقَالَ عَلِیُّ بْنُ الْحُسَیْنِ (ع) یَا عَمِّ لَوْ کُنْتَ وَصِیّاً وَ إِمَاماً لَأَجَابَکَ قَالَ لَهُ مُحَمَّدٌ فَادْعُ اللَّهَ أَنْتَ یَا ابْنَ أَخِی وَ سَلْهُ فَدَعَا اللَّهَ عَلِیُّ بْنُ الْحُسَیْنِ (ع) بِمَا أَرَادَ ثُمَّ قَالَ أَسْأَلُکَ بِالَّذِی جَعَلَ فِیکَ مِیثَاقَ الْأَنْبِیَاءِ وَ مِیثَاقَ الْأَوْصِیَاءِ وَ مِیثَاقَ النَّاسِ أَجْمَعِینَ لَمَّا أَخْبَرْتَنَا مَنِ الْوَصِیُّ وَ الْإِمَامُ بَعْدَ الْحُسَیْنِ بْنِ عَلِیٍّ (ع) قَالَ فَتَحَرَّکَ الْحَجَرُ حَتَّى کَادَ أَنْ یَزُولَ عَنْ مَوْضِعِهِ ثُمَّ أَنْطَقَهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ بِلِسَانٍ عَرَبِیٍّ مُبِینٍ فَقَالَ اللَّهُمَّ إِنَّ الْوَصِیَّةَ وَ الْإِمَامَةَ بَعْدَ الْحُسَیْنِ بْنِ عَلِیٍّ ع إِلَى عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ وَ ابْنِ فَاطِمَةَ بِنْتِ رَسُولِ اللَّهِ ص قَالَ فَانْصَرَفَ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیٍّ وَ هُوَ یَتَوَلَّى عَلِیَّ بْنَ الْحُسَیْنِ (ع) (الکافی، ج‏۱، ص ۳۴۸)

(امام باقر علیه السلام فرمود: چون امام حسین علیه السلام کشته شد، محمد بن حنفیه، شخصى را نزد على‏ ابن الحسین فرستاد که تقاضا کند با او در خلوت سخن گوید سپس (در خلوت) به آن حضرت چنین گفت: پسر برادرم! میدانى که رسول خدا صلّى اللَّه علیه و آله وصیت و امامت را پس از خود به امیر المؤمنین علیه السلام و بعد از او به امام حسن علیه السلام و بعد از او به امام حسین علیه السلام واگذاشت. و پدر شما- رضى اللَّه عنه و صلّى على روحه- کشته شد و وصیت هم نکرد، و من عموى شما و با پدر شما از یک ریشه‏ام و زاده على علیه السلام هستم. من با این سن و سبقتى که بر شما دارم از شما که جوانید به امامت سزاوارترم، پس با من در امر وصیت و امامت منازعه و مجادله مکن. على بن الحسین علیه السلام به او فرمود: اى عمو از خدا پروا کن و چیزى را که حق ندارى ادعا مکن. من ترا موعظه می کنم که مبادا از جاهلان باشى، اى عمو! همانا پدرم صلوات اللَّه علیه پیش از آنکه رهسپار عراق شود به من وصیت فرمود و ساعتى پیش از شهادتش نسبت به آن با من عهد کرد. و این سلاح رسول خدا صلّى اللَّه علیه و آله است نزد من، متعرض این امر مشو که می ترسم عمرت کوتاه و حالت پریشان شود. همانا خداى عز و جل امر وصیت و امامت را در نسل حسین علیه السلام مقرر داشته است، اگر می خواهى این مطلب را بفهمى بیا نزد حجر الاسود رویم و محاکمه کنیم و این موضوع را از او بپرسیم، امام باقر علیه السلام فرماید، این گفتگو میان آنها در مکه بود، پس رهسپار شدند تا به حجر الاسود رسیدند، على بن الحسین به محمد بن حنفیه فرمود: تو اول بدرگاه خداى عز و جل تضرع کن و از او بخواه که حجر را براى تو بسخن آورد و سپس بپرس. محمد با تضرع و زارى دعا کرد و از خدا خواست و سپس از حجر خواست ‏(که به امامت او سخن گوید) ولى حجر جوابش نگفت. على بن الحسین علیه السلام فرمود: اى عمو اگر تو وصى و امام می بودى جوابت می داد. محمد گفت: پسر برادر تو دعا کن و از خدا بخواه، على بن الحسین علیه السلام بآنچه خواست دعا کرد، سپس فرمود: از تو می خواهم به آن خدائى که میثاق پیغمبران و اوصیاء و همه مردم را در تو قرار داده است (همه باید نزد تو آیند و به پیمان خدا وفا کنند) که وصى و امام بعد از حسین علیه السلام را بما خبر ده. حجر جنبشى کرد که نزدیک بود از جاى خود کنده شود، سپس خداى عز و جل او را به سخن آورد و به زبان عربى فصیح گفت: بار خدایا همانا وصیت و امامت بعد از حسین بن على علیه السلام به على بن حسین بن على بن ابى طالب پسر فاطمه دختر رسول خدا صلّى اللَّه علیه و آله رسیده است. پس محمد بن على (محمد حنفیه) برگشت و پیرو على بن الحسین علیه السلام گردید.)

وجه جمعی که می توان بین این دو دسته روایات پیدا کرد این است که محمدبن حنفیه در ابتدا گمان می کند که امامت پس از امام حسین(ع) به او می رسد اما پس از احتجاج امام زین العابدین (ع) با او به امامت ایشان معتقد می شود و تا آخر بر همین اعتقاد باقی می ماند چنانچه در نقل آمده است :

قَالَ الصَّادِقُ (ع) : مَا مَاتَ مُحَمَّدُ بْنُ الْحَنَفِیَّةِ حَتَّى أَقَرَّ لِعَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ (ع) ‏(کمال الدین و تمام النعمة، ج۱، ص۳۶)

(محمد بن حنفیه از دنیا نرفت تا اینکه به (امامت) علی بن حسین (ع) اقرار کرد.)

علامه مجلسی(ره) نسبت به این روایات اینگونه قضاوت نموده است که به مقام احتیاط و احترام نسبت به اولاد علی علیه السلام نزدیک تر است :

راجع به محمد بن حنفیه اخبار مختلفى وارد شده است، برخى از اخبار دلالت دارد بر جلالت قدر او، چنان که میان شیعه مشهور است و برخى دلالت دارد بر صدور بعضى از لغزشها از وى، مانند همین روایت … ولى ممکن است این منازعه و مخاصمه او با امام چهارم علیه السلام صورى و ظاهرى و بجهت بعضى از مصالح باشد که مبادا ضعفاء شیعه بگویند محمد بن حنفیه از على بن الحسین علیه السلام بزرگتر و بامامت سزاوارتر است و نیز موضوع عقب‏نشینى او از همراهى با برادرش امام حسین علیه السلام ممکن است بدستور خود امام و بجهت بعضى از مصالح بوده و اما موضوع ادعاء مختار و طایفه کیسانیه امامت و مهدویت و غیبت او را، ظاهرا بدون رضایت او و بلکه بدون خبر و اطلاع او بوده است، و خلاصه نسبت به اولاد ائمه به نیکوئى سخن گفتن و یا سکوت کردن از نکوهش و طعن بهتر است، و خدا داناست. (به نقل از : اصول کافی، ترجمه مصطفوى،  ج‏۲ ، ص:۱۵۶)

قیام مختار

مختار را باید یکی از شخصیتهای سیاسی پیچیده دانست. او که فرزند ابوعبید بن مسعود بن عمرو بن عمیر ثقفی صحابی است که در جریان یکی از نبردهای فتح ایران کشته شده بود، در سال نخست هجرت دیده به جهان گشود و در سال ۶۷ ق به دست مصعب بن زبیر به قتل رسید. جنبش مختار پس از جنبش توابین شکل گرفت؛ جنبش توابین در سال۶۴ ق شکست خورد و سلیمان صرد و دیگر رهبران آن کشته شدند و از آن پس بود که مختار با طرح دو شعار «یالثارات الحسین» و «یا منصور امت»، قیام خود را به سال ۶۶ ق در کوفه علنی ساخت. در این میان آنچه بر قدرت مختار و طرفداران او می افزاید یکی جذب باقیماندگان قیام توابین و دیگری طرفداری ابراهیم بن مالک اشتر یعنی رهبر شیعیان مخلص کوفه از مختار بود.

هرچند ابراهیم اشتر در نبرد خارز در سال ۶۷ ق توانست سپاه ابن زیاد را شکست دهد، اما در مجموع مختار نتوانست به وحدت و یکپارچگی مورد نظر خود دست یابد و در حالی که اشراف کوفه نسبت به درستی دعوی او در دوستی با اهل بیت تردید داشتند و نزدیکی او به موالی را برنمی تافتند و ازهمین روی گاه به مصفت بن زبیر کارگزار زبیریان در بصره چشم داشتند، غالیان هم که بخشی از طرفداران مختار را تشکیل می دادند با شیعیان میانه رو سازش نیافتند و در این میان عقاید تندروانه مختار نیز بر فاصله او با شیعیان و فاسله شیعیان و غالیان از همدیگر افزود و چنین بود که در نبرد مذار در همان سال ۶۷ ق و پس از آنکه مختار ناگزیر شد به کوفه بازگردد و در دژ این شهر پناه گیرد ابراهیم اشتر، هم پیمان سابق، از یاری دادن به او خودداری ورزید و پس از طولانی شدن محاصره کوفه از سوی مصعب و انتخاب گزینه پیکار از سوی مختار، در نبردی که درگرفت مصعب به پیروزی رسید، مختار کشته شد و شمار فراوانی از یاران او که در برابر مصعب به تسلیم شده بودند قتل عام شدند.(حسین صابری، تاریخ فرق اسلامی،ج۲ ص۳۹)

قیام مختار در زمان امام سجاد علیه السلام اتفاق افتاد. شرایط سیاسی اجتماعی دوران امامت امام سجاد علیه السلام به گونه‌ای بود که برای آن‌حضرت امکان فعالیتهای سیاسی و قیام مسلحانه علیه نظام اموی فراهم نبود و حتی تأیید و حمایت علنی از قیامهای مسلحانه علیه حکومت نیز به مصلحت آن حضرت و پیروانش نبود. حال برای اینکه دانسته شود آیا قیام مختار مورد تأیید ایشان و نیز ائمه بعدی بوده یا نه، برخی از روایات ذکر می‌شود:

۱- عمر‌بن‌علی، فرزند امام سجاد علیه السلام می‌گوید: وقتی مختار، سرِ بریده ابن‌زیاد و عمر سعد را به نزد امام سجاد علیه السلام فرستاد، حضرت به سجده افتادند و در سجده شکر، خدا را سپاس گفتند؛

رجال الکشی مُحَمَّدُ بْنُ مَسْعُودٍ عَنْ عَلِیِّ بْنِ أَبِی عَلِیٍّ عَنْ خَالِدِ بْنِ یَزِیدَ عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ زَیْدٍ عَنْ عُمَرَ بْنِ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ:

أَنَّ عَلِیَّ بْنَ الْحُسَیْنِ ع لَمَّا أُتِیَ بِرَأْسِ عُبَیْدِ اللَّهِ بْنِ زِیَادٍ وَ رَأْسِ عُمَرَ بْنِ سَعْدٍ خَرَّ سَاجِداً وَ قَالَ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی أَدْرَکَ لِی ثَأْرِی مِنْ أَعْدَائِی وَ جَزَى الْمُخْتَارَ خَیْرا (بحار الأنوار، ج‏۴۵،ص۳۴۴)

۲- روایت دوم از سدیر، یکی از یاران امام باقر(ع) نقل شده است:

رجال الکشی حَمْدَوَیْهِ عَنْ یَعْقُوبَ عَنِ ابْنِ أَبِی عُمَیْرٍ عَنْ هِشَامِ بْنِ الْمُثَنَّى عَنْ سَدِیرٍ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ (ع) قَالَ:

لَا تَسُبُّوا الْمُخْتَارَ فَإِنَّهُ قَدْ قَتَلَ قَتَلَتَنَا وَ طَلَبَ بِثَأْرِنَا وَ زَوَّجَ أَرَامِلَنَا وَ قَسَّمَ فِینَا الْمَالَ عَلَى الْعُسْرَة (بحار الأنوار، ج‏۴۵، ص۳۴۳)

(رجال کشى از امام محمّد باقر علیه السلام روایت می کند که فرمود: مختار را دشنام ندهید. زیرا مختار: قاتلین ما خاندان را کشت، براى ما خونخواهى کرد، بیوه زنان ما را شوهر داد و در موقع عسرت و تنگدستى مال را در میان ما تقسیم نمود.)

۳- رجال الکشی مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ وَ عُثْمَانُ بْنُ حَامِدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ یَزْدَادَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَیْنِ عَنْ مُوسَى بْنِ یَسَارٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الزُّبَیْرِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ شَرِیکٍ قَالَ :

دَخَلْنَا عَلَى أَبِی جَعْفَرٍ (ع) یَوْمَ النَّحْرِ وَ هُوَ مُتَّکِئٌ وَ قَالَ أَرْسِلْ إِلَى الْحَلَّاقِ فَقَعَدْتُ بَیْنَ یَدَیْهِ إِذْ دَخَلَ عَلَیْهِ شَیْخٌ مِنْ أَهْلِ الْکُوفَةِ فَتَنَاوَلَ یَدَهُ لِیُقَبِّلَهَا فَمَنَعَهُ ثُمَّ قَالَ مَنْ أَنْتَ قَالَ أَنَا أَبُو مُحَمَّدٍ الْحَکَمُ بْنُ الْمُخْتَارِ بْنِ أَبِی عُبَیْدٍ الثَّقَفِیُّ وَ کَانَ مُتَبَاعِداً مِنْ أَبِی جَعْفَرٍ (ع) فَمَدَّ یَدَهُ إِلَیْهِ حَتَّى کَادَ یُقْعِدُهُ فِی حَجْرِهِ بَعْدَ مَنْعِهِ یَدَهُثُمَّ قَالَ أَصْلَحَکَ اللَّهُ إِنَّ النَّاسَ قَدْ أَکْثَرُوا فِی أَبِی وَ قَالُوا وَ الْقَوْلُ وَ اللَّهِ قَوْلُکَ قَالَ وَ أَیَّ شَیْ‏ءٍ یَقُولُونَ قَالَ یَقُولُونَ کَذَّابٌ وَ لَا تَأْمُرُنِی بِشَیْ‏ءٍ إِلَّا قَبِلْتُهُ فَقَالَ سُبْحَانَ اللَّهِ أَخْبَرَنِی أَبِی وَ اللَّهِ أَنَّ مَهْرَ أُمِّی کَانَ مِمَّا بَعَثَ بِهِ الْمُخْتَارُ أَ وَ لَمْ یَبْنِ دُورَنَا وَ قَتَلَ قَاتِلِینَا وَ طَلَبَ بِدِمَائِنَا فَرَحِمَهُ اللَّهُ …. رَحِمَ اللَّهُ أَبَاکَ رَحِمَ اللَّهُ أَبَاکَ مَا تَرَکَ لَنَا حَقّاً عِنْدَ أَحَدٍ إِلَّا طَلَبَهُ قَتَلَ قَتَلَتَنَا وَ طَلَبَ بِدِمَائِنَا (بحارالانوار، ج‏۴۵، ص۳۴۳)

(..از عبد اللَّه بن شریک نقل می کند که گفت: روز عید قربان ما به حضور امام محمّد باقر علیه السلام که تکیه کرده بود مشرف شدیم. حضرت باقر فرمود: یک حَلّاق (شخصى که سر می تراشد) نزد من بیاورید. من در مقابل آن بزرگوار نشسته بودم که دیدم پیرمردى از اهل کوفه به حضور آن حضرت آمد و دست امام باقر (ع) را گرفت که ببوسد. ولى امام اجازه نداد. سپس حضرت باقر به او فرمود: تو کیستى؟ گفت: من حَکَم ابن مختار بن ابو عبیده ثقفى هستم. امام باقر علیه السلام دست خود را کشید و او را که با آن حضرت فاصله داشت آورد و نزدیک خود جاى داد. وى به حضرت باقر گفت: خدا امور ترا اصلاح نماید مردم در باره پدرم قیل و قال‏هائى دارند. ولى به خدا قسم آنچه که تو بفرمائى حق همان است. امام باقر فرمود: چه می گویند؟ گفت: می گویند: مختار کذاب بود. ولى من هر چه شما بفرمائید قبول دارم. امام محمّد باقر علیه السلام فرمود: سبحان اللَّه! به خدا قسم پدرم به من خبر داد که مَهر مادرم از آن چیزهائى بود که مختار فرستاد. آیا نه چنین است که مختار خانه‏هاى ما را بنا کرد؟ و دشمنان ما را کشت؟ خونهاى ما را مطالبه نمود؟ خدا او را رحمت کند….خدا پدرت را رحمت کند! خدا پدرت را بیامرزد که حق ما را نزد احدى نگذاشت. قاتلین ما را کشت و براى ما خون خواهى کرد.)

اما باید گفت در این روایت نکاتی وجود دارد که قابل دقت و تأمل است:

الف) بر فرض صحت سند روایت، در متن روایت آمده که مَهر مادر امام باقر(ع) را مختار پرداخته است. حال باید بگوییم:

بنابر روایات، ولادت آن حضرت در سال ۵۷ق (الارشاد، شیخ مفید، ج۲، ص۱۵۸) بوده و آن‌حضرت جدشان امام حسین(ع) را هم درک کرده و با ایشان در کربلا حضور داشته‌است. در اینصورت اینکه مَهر مادر امام باقر(ع) از پول مختار باشد، در حالیکه مختار در سال ۶۵ق قیام کرده است، بعید به نظر می رسد. چراکه ظاهراً حین ازدواج مهر پرداخت شده است. اگر ازدواج مادر امام باقر (ع) را که موجب تولد حضرت گردیده است را تنها چند ماه قبل از تولد ایشان بدانیم، در نتیجه این ازدواج ۹ سال قبل از قیام مختار بوده است.

ب) با توجه به فروتنی و تواضع حضرت آیا سزاوار است که امام برای نشان دادن احساسات و علاقه خود پیرمردی را به طرف خود بکشاند؟!

ج) در منابع تاریخی خانه سازی مختار برای اهل بیت (ع) تأیید نمی شود. صرفاً آمده است مختار خانه‌های چند تن از قاتلان امام حسین(ع) را که فرار کرده بودند، خراب کرد، از جمله خانه محمد‌بن‌اشعث، و از مصالح آن، خانه حجربن‌عدی را که معاویه خراب کرده بود، بازسازی کرد. (مقتل الحسین، اخطب خوارزمی، ص۲۰۲)

بنابراین احتمال جعلی بودن روایت وجود دارد.

۴- مختار پس از آنکه دعوت خود را در کوفه علنی ساخت، گروهی از کوفیان ـ که در رأس آنها افرادی چون عبدالرحمان‌بن‌شریح، سعید‌بن‌منقذ، سعر‌بن‌ابی‌سعر، اسود‌بن‌جراد کندی و قدامه‌بن‌مالک بودند ـ در پاسخ به ندای او دچار تردید شدند. سرانجام آنان تصمیم گرفتند هیأتی را به ریاست عبدالرحمان‌بن‌شریح به دیدار ابن‌حنفیه بفرستند تا جریان را با وی در میان گذارند  هیأت به طور بسیار سرّی در مدینه با محمد حنفیه ملاقات می‌کند و مسئله را مطرح می‌نماید. ایشان پس از شنیدن سخنان هیأت و گفتن سخنانی، در پایان می‌گوید:

قوموا بنا إلى إمامی و إمامکم علی بن الحسین‏(بحار الأنوار،  ج‏۴۵، ص۳۶۵)

(برخیزید به سوی امامم و امامتان علی بن الحسین (ع) برویم)

محمد بن حنفیه آنان را مخفیانه به حضور امام سجاد(ع) می‌برد و وقتی گزارش محمد حنفیه تمام می‌شود، آن‌حضرت می‌فرماید:

یا عم لو أن عبدا زنجیا تعصب لنا أهل البیت لوجب على الناس موازرته و قد ولیتک هذا الأمر فاصنع ما شئت (همان)

(ای عمو، اگر برده‌ای زنگی هم به پشتیبانی از ما اهل‌بیت(ع) قیام کند، حمایت از او بر مردم لازم است و در این مورد، من به شما ولایت دادم، هر طور صلاح می‌دانی عمل کن.)

در ادامه روایت آمده که آنها به یکدیگر می‌گفتند: زین‌العابدین و محمد‌بن‌حنفیه به ما اجازه دادند.

اگر بتوان دو روایت اول را به گونه ای توجیه کرد که دلالتی بر تأیید قیام مختار قبل از قیام ندارد، اما نمی توان از این روایت به راحتی عبور کرد مخصوصاً اینکه قبل از قیام است و حضار نیز صرفاً برای اذن خواهی از حضرت نزد او آمده اند.

همچنین روایاتی نیز وجود دارند که بر ذم مختار دلالت می‌کنند. به این روایت بنگرید:

۱- رجال الکشی مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ وَ عُثْمَانُ بْنُ حَامِدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ یَزْدَادَ الرَّازِیِّ عَنِ ابْنِ أَبِی الْخَطَّابِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ الْمُزَخْرَفِ عَنْ حَبِیبٍ الْخَثْعَمِیِّ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ (ع) قَالَ:

کَانَ الْمُخْتَارُ یَکْذِبُ عَلَى عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ (ع) (بحار الأنوار، ج‏۴۵،ص۳۴۳)

آیت‌الله خویی در رد این روایت می‌گوید:

این روایت از نظر سند جداً ضعیف است، زیرا حبیب، راوی این حدیث، مجهول‌الحال است.( معجم رجال الحدیث، ج۱۸، ص۹۶)

عالمان رجال روایات دیگری نیز که در ذم مختار آمده، یا از حیث سند ضعیف دانسته‌اند و یا با توجه به ضربات مهلکی که مختار به امویان و زبیریان وارد کرد، ساخته و پرداخته علمای عامه و زبیریان دانسته‌اند و یا آنها را حمل بر تقیه امام گرفته‌اند.

به عنوان نتیجه بحث باید گفت: مختار از این حیث که توانست قاتلان امام حسین(ع) را به سزای عملشان برساند و دل اهل‌بیت(ع) و در رأس آنها امام سجاد(ع) را خشنود کند، مورد تأیید و درخور دعا و طلب خیر و رحمت آن‌حضرت است. اما اینکه آیا اصل قیام وی در آن شرایط، مورد تأیید امام سجاد(ع) بوده باشد به ‌گونه ای که قیام او به دستور و اشراف امام سجاد(ع) باشد، مطلبی است که نمی‌توان از روایات به دست آورد. از طرفی هم با توجه به اقداماتی که مختار برای خشنودی آنان انجام داد، بعید است که آن حضرت در حق وی گفته باشد او کذاب و دروغگوست .

قیام های پس از عاشورا از منظر فلسفه تاریخ شیعی

اگر از نگاه فلسفه تاریخ بخواهیم عملکرد حضرات معصومین (ع) را مورد بررسی قرار دهیم، باید گفت که جریان امامت بعد از قیام اباعبدالله الحسین (ع) از موضع «قیام» به موضع «فرهنگی» تغییر یافت به گونه ای که امام حسین (ع) مقابله و نزاع دو جبهه حق و باطل را به نحو اکمل برای کل تاریخ به نمایش گذاشت، حال می بایست در مرحله بعد عقل و معرفت تاریخ ارتقاء پیدا کند. لذا امامان بعدی در صدد این بودند که معارف حقه الهی را گسترش دهند و در واقع به جبهه علمی و فرهنگی روی آوردند و هیچ یک از قیامهای نظامی را حمایت نکردند.

به عبارت دیگر قیام عاشورا بعد حماسی و عاطفی جامعه تاریخی شیعه را تکمیل کرد و پس از آن نوبت به بعد معرفتی و علمی می رسد که توسط صادقین علیهما السلام به نحو اتم صورت پذیرفت.

 

 

منابع

۱- قرآن کریم

۲- محمد بن یعقوب کلینی ، کافی

۳- محمد تقی مجلسی ، بحارالانوار

۴- احمدبن علی صبرسی ، الإحتجاج

۵- محمد بن علی بن بابویه قمی ، کمال الدین و تمام النعمة

۶- محمد بن علی بن بابویه قمی ، امالی

۷- محمد بن علی بن شهر آشوب ، مناقب

۸- حسین صابری، تاریخ فرق اسلامی(۲)

۹- محمد حسین طباطبایی ، شیعه در اسلام

۱۰- محسن شریفی ، مقاله « ائمه (ع) وقیامهای شیعی»

 

 


پستهای مرتبط

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نمی شود.

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>